خط علی (ع)، نبرد تا آزادسازی کل منطقه (با آمریکا و اسرائیل، "علی وار" می جنگیم)
نشست (سبک امیرالمومنین در نبردها)
بسمالله الرحمن الرحیم
ولایت امیرالمؤمنین(سلامالله علیه) که سه جنگ به ایشان تحمیل شد، یک بخش متعلق به خواهران بود؛ یعنی زنان مجاهد، اهل قلم، سخنران، شاعر و رجزخوان که به خط مقدم میآمدند و برای رزمندهها شعرهای حماسی را که خودشان سروده بودند، میخواندند. این خانمها اهل قلم و سخنران بودند. بعد از این که حضرت امیر(سلامالله علیه) ترور شدند و به شهادت رسیدند و حکومت امام حسن(ع) براندازی شد، معاویه بر سر کار آمد و بیست سال بر کل جهان اسلام حکومت کرد. تا چندین دهه در تمام نمازهای جمعه و تریبونهای رسمی دستور بود که پس از سپاس خدا و «الْحَمْدُ للَّه» و درود بر رسول خدا، مرگ بر علی! بر علی لعنت بفرستند. در کل جهان اسلام، هر کس از دوران حکومت علی به خوبی یاد میکرد، اعدام میشد.
در اواخر دوران بنیامیه، "عمر بن عبدالعزیز" آمد و به این جمعبندی رسید که آنها ملت را از دست دادهاند، نسل کاملاً عوض شده است و پایههای حکومت ضعیف و تضعیف شده است. او شاید از بقیه کمی انسانتر بود؛ بنابراین لعن بر علی را ممنوع کرد و اقدامات مثبتی را در این باب انجام داد. او دستور داد چند نفر از این خانمها را بازداشت کنند. البته او گفت چون اینها پایگاه مردمی دارند، مردم را عصبانی نکنید و آنها را تحت عنوان احضار و مهمانی بیاورید؛ اما آنها را به زور به مهمانی آوردند. او چند نفر از این خانمها را از عراق بازداشت کرد و به سوریه و از کوفه به دمشق آورد.
بعد او به یکی دو نفر از این خانمها گفت که این شعرها را چه کسی گفته است؟ آن شعرها، مخصوصاً رجزهای انقلابی که در جنگ صفین علیه معاویه به رزمندهها میگفتند که عقبنشینی نکنید، بسیار انقلابی بودند. میدانید آن جنگ خیلی سختی بود و نقل شده است در آن منطقه بین عراق و سوریه، هفتاد هزار نفر از دو طرف کشته شدند. او چند بیت از این شعرها را خواند و پرسید که اینها را چه کسی گفته است؟ یکی از آن خانمها که "سوده"
بود؛ چند خانم دیگر نیز حضور داشتند. سوده گفت اگر میخواهی من را بترسانی، موفق نمیشوی. این شعرها را من گفتهام و بقیهی آن هم این است. او شروع به خواندن بقیه شعرها علیه معاویه و به نفع علی کرد و گفت اگر من یک افتخار در زندگی خود داشته باشم، همین شعرهایی است که در جبهه میرفتم و میخواندم تا مجاهدین و رزمندهها را علیه تو و رژیم تو به حماسه و فداکاری فرا بخوانم.
ما چند مورد از سیره امیرالمؤمنین(ع) و فرمایشات ایشان را به عنوان معیارهای حکومت دینی عرض میکنیم. من چند نکته از معیارهای کارگزاری در مسائل نظامی و امنیتی را از فرمایشات حضرت امیر به دوستان یادآوری میکنم.
نکتهی اول، جمع اخلاق و مدارا با تیزهوشی و سختگیریهای اطلاعاتی و امنیتی است. معمولاً در ذهنها یک دوقطبی وجود دارد که آدمها یا باید اخلاقی، معنوی، اهل صداقت، خوشبینی به دیگران، بدبین نبودن و بدون کشیدن مرزهای جداکننده، بدون دوقطبی کردن و اهل مدارا باشند که این افراد به درد حکومت، سیاست، درگیری و نبردهای اطلاعاتی نمیخورند؛ یا اگر میخواهند در این حوزههای امنیتی، اطلاعاتی و نظامی فعال باشند، باید به همه بدبین باشند و در تمام مسائل سختگیر و بیرحم باشند و به هر تاکتیکی، ولو حرام، دست بزنند تا دشمن پیروز نشود.
اما اولین نکته در حکومت علی(ع) این است که در حکومت اسلامی و علوی، این دو مورد باید با هم باشند و با هم جمع میشوند. یعنی آیا ما باید نسبت به دیگران خوشبین باشیم یا بدبین؟ آیا باید همه را دشمن و نفوذی فرض
کنیم و سوءظن داشته باشیم یا بگوییم که نه، همه خوب هستند و نباید عقدهای، بدبین و مریض بود و باید دل را صاف کرد و اصل بر این است که همه درست و خوب هستند! کدام یک از این دو مورد درست است؟ حضرت امیر(ع) میفرمایند که هر کدام باید در جای خود باشد؛ با مردم باید خوشبینی و مدارا کرد و در زندگی خصوصی افراد ذرهبین نینداختن؛ اما با دشمن یا کسانی که در معرض فعالیتهای دشمنانه هستند، باید کاملاً هوشمندانه و حتی گاهی با بدبینی رفتار کرد.
بنابراین ما نه خوشبین و نه بدبین، بلکه باید واقعبین باشیم. واقعبینی یعنی خوشبینی نسبت به مردم عادی، ولو این که آنها گناه و خطا هم میکنند. خود ما هم گناه و هم خطا میکنیم. اصلاً آدم بیگناهی بین ما وجود ندارد. ما همه گناهکار هستیم؛ برخی از گناههای ما کوچک و برخی بزرگ است. برخی از ما گناههای خود را مخفی میکنیم و گناههای برخی دیگر لو میرود؛ وگرنه بین ما بیگناهی وجود ندارد. «یوم تُبل السَرائر»؛ روزی است که پردهها کنار میروند و آن وقت معلوم میشود که ما همه چه کسی هستیم. در دنیا میتوانیم برای همدیگر فیلم بازی کنیم و این کار را انجام میدهیم، ولی در آنجا تمام فیلمها باطل هستند. گاهی میبینید آدمهایی که در اینجا خیلی خوب به نظر میآمدند، در آنجا خیلی بد هستند و بعضی آدمهایی که ما در اینجا بد میبینیم، میبینید که خیلی آدمهای خوبی هستند. این موضوع راجع به تودهی مردم.
اما راجع به دشمن و کسانی که در خط دشمن با دشمن کار میکنند، بحث توطئه مطرح است. اگر راجع به آنها خوشبین باشید و بگویید همه چیز را حمل بر صحت میکنیم و بگوییم انشاءالله گربه است، این نشانه سادهلوحی و حماقت است. حضرت امیر(ع) در هر دو بُعد، به عنوان معیار برای حکومت اسلامی نکاتی را میفرمایند.
از یک طرف راجع به عموم مردم و بهخصوص راجع به همراهان و همرزمان، این آیه کریمه را که خداوند میفرماید: أَعُوذُ باللَّه منَ الشَّیْطَان الرَّجیم. «اجْتَنبُوا کَثیرًا منَ الظَّن»، مطرح میکنند. آیه میفرماید بسیاری از قضاوتهایی که راجع به همدیگر و راجع به مردم میکنید، هیچ پایهای ندارد و فقط گمان است، خیال میکنید. «کَثیرًا منَ الظَّن». قضاوتهای شما بر اساس گمان است و یقین ندارید؛ شما یک چیزی دیدهاید سهتا چیز دیگر هم به آن اضافه میکنید و میگویید حتماً اینگونه است! حضرت امیر(ع) فرمودند به این آیه توجه کنید؛ بسیاری از قضاوتهایی که راجع به افراد یا گروهها میکنیم، قضاوتهای بیبنیانی است و قرآن نهی میکند از این که راجع به هر کسی، حتی اگر احتمال آن بیش از پنجاه درصد شده باشد، قضاوت کنیم؛ چون ظن یعنی مثلاً شصت یا هفتاد درصد، ولی شما صد درصد مطمئن و دارای یقین نیستید که او این کار را انجام داده است؛ در آنجا میفرماید نباید این کار را انجام دهیم. ما باید هم قاطعیت داشته باشیم و هم در عین حال حد و حدود را بشناسیم.
زمانی که شام و این منطقهی فلسطین و سوریه از دست امپراتوری روم خارج شد و در زمان خلیفهی دوم به دست مسلمین افتاد، "ابوعبیده جراح" در آنجا فرمانده سپاه اسلام بود. در آنجا بین سردارها اختلاف شد که آیا به سمت قدس برویم و بیتالمقدس را از دست رومیها آزاد کنیم یا به یک منطقهی دیگر برویم؟ ابوعبیده گفت: این تصمیم در سطح سران کشور است؛ نامهای مینویسیم و از خلیفه میپرسیم که الآن چه کنیم؟
نامه میرسد و او علی بن ابیطالب و چند نفر دیگر را که مشاور بودند، فرا میخواند تا بپرسد چه کنیم؟ هر کسی نظری میدهد. حضرت امیر(ع) میفرمایند که بیتالمقدس مهم است؛ مردم بیتالمقدس هم پیامهایی دادهاند که میخواهند زیر سایهی حکومت اسلامی باشند. همان مسیحیها، و نه امپراتوری روم؛ چون مسلمانها آزادی دین میدهند. مسیحیان میگفتند با این که ما مسیحی هستیم، رومیها ما را اذیت میکنند. مسلمانها هر جا به غیرمسلمانها غلبه کردند، به آنها آزادی دین میدهند و احترام و حقوق آنها را رعایت کردهاند.
ضمن این که بدانید اصلاً در آن موقع که قدس به دست مسلمین افتاد، بدون جنگ بود. قدس اصلاً دست یهودیها نبوده بلکه در دست مسیحیها بود. آنها یهودیها را بیرون ریخته بودند. مسیحیها گفتند اگر خود خلیفه به اینجا بیاید و پیماننامه امضا کنیم، ما قدس را بدون هیچ جنگی تسلیم میکنیم؛ ما میخواهیم زیر سایهی حکومت اسلامی باشیم. آنها یک شرط داشتند که یهودیها را به بیتالمقدس راه ندهیم. این شرط مسیحیها بود که خلیفهی مسلمین گفت ما جلوی ظلم را میگیریم، اما نمیتوانیم بگوییم یهودی یا مسیحی به بیتالمقدس نیاید؛ بیتالمقدس برای همه محترم است و هر کس میخواهد برای عبادت و زیارت بیاید، میتواند بیاید. اما اگر کسی اذیت و آزار بکند و خیانت بکند، هر کس که میخواهد باشد، با او درگیر میشویم. او با علی بن ابیطالب مشورت میکند و حضرت امیر میگویند که خود شما بلند شو و به قدس برو. خلیفه خودش رفت و پیمان امضا شد و بیتالمقدس بدون جنگ به دست مسلمین افتاد. بعد از این که این قضایا گذشت، مردم آن منطقه که متعلق به امپراتوری روم و مسیحی بودند و بعضی از آنها تازه داشتند مسلمان میشدند، ابوعبیده که حاکم مسلمین در آنجا بود، نامهای نوشت. او گفت: «این مردم به جای آب، همواره مشروب میخورند و به آن عادت کردهاند؛ همانطور که الآن در خیلی از جاهای دنیا همینگونه است. هر چه به اینها میگوییم که مشروب ممنوع و حرام است، فایده ندارد. به آنها میگوییم شما اگر مسیحی هم باشید، در کتاب مقدس حرام است و اگر مسلمان شدید هم حرام است. هر چه صحبت میکنیم، فایده ندارد. ما تصمیم گرفتهایم هر کس که به صورت علنی مشروب بخورد، او را اعدام کنیم؛ ولی باز هم میخورند. اینها حاضر هستند بمیرند ولی مشروب را رها نکنند. یکی دختربازی و یکی هم مشروب، میگویند بدون اینها اصلاً زندگی برایمان معنی ندارد. هر مردی با هر زنی و... خلیفهی دوم حضرت امیر را خواست و گفت با اینها چه کنیم؟ حضرت امیر(ع) فرمودند حتماً باید جلوی شرابخواری بایستیم. مشروبات و مواد افیونی عقل انسان را ضایع میکنند، اخلاق را نابود میکنند و خانوادهها را متلاشی میکنند. انسان بدون عقل، یعنی آدم مست، مانند حیوان است. اما حکم شرابخواری اعدام نیست. حکم خدا، برای مشروبخواری اعدام نیست. باید تازیانه بزنند، صحبت کنند و آموزش هم بدهند. نباید اجازه دهند علنی بنوشند، اما راه آن نه اعدام است و نه رها کردن که هر کس هر کاری بخواهد انجام دهد. باید هم تربیت بشوند و هم جلوی علنی بودن آن را بگیرید و حکم خدا را که این است، اجرا کنید.
نکتهی دوم، نترسیدن از دشمن است، حتی اگر تجهیزات و تعداد نیروهای شما از آنها خیلی کمتر باشد. حضرت امیر(ع) و رزمندههای دیگر هم در کنار پیامبر اکرم(ص) بودند. فقط شرکت در جنگ، این وضعیت منحصر به حضرت امیر نبود؛ رزمندههای متعددی بودند که شهید و جانباز شدند و فداکاری کردند، اما نوع جنگیدن و سطح فداکاری علی بن ابیطالب(ع) استثنایی بود. در جنگ بدر که دشمن حداقل سه برابر نیروهای خودی بود و مسلمانان هیچ تجهیزاتی نداشتند، حتی برخی از رزمندهها چوب، فلاخن و قلابسنگ برداشته بودند و با سنگ و چوب میجنگیدند؛ برخی حتی شمشیر نداشتند. تعداد آنها یکسوم دشمن بود. اسب و قاطر نبود؛ برای هر سه یا چهار نفر یک اسب بود که دو نفر سوار میشدند و مقداری میآمدند و بعد آن دو نفر دیگر مینشستند. اصلاً هیچ چیز نداشتند و هیچ تجربه جنگی هم نداشتند؛ چون اولین جنگ بود و نمیدانستند چگونه باید بجنگند. مثل اول جنگ و عملیاتهای ما.
نقل شده است که فقط یک نفر به نام "مقداد" سابقهی نظامی داشته است؛ یعنی مانند افسر ارتش بود که به بچههای ما آموزش میداد. چون اولین آموزشدهندههای سپاه، ارتشیهای متدین مانند شهید کلاهدوز بودند، سه – چهار نفری که بعداً هم از فرماندهان سپاه شدند. نقل شده است که مقداد قبلاً آموزش نظامی دیده بود و کار حرفهای نظامی بلد بود؛ بقیه تقریباً اولین جنگشان بوده است حتی خود حضرت امیر(ع) هم همینگونه بودند. برخی از آنها چوب درخت نخل را کنده بودند تا با چوب به جنگ شمشیر بروند. دشمن سه - چهار برابر آنها نیرو، اسب و سلاح داشت و آدمهای حرفهای و مزدور را از جاهای مختلف برای جنگیدن آورده بودند.
علی بن ابیطالب(ع) یک جوان بیست و چند ساله است. پیامبر(ص) پرچم اسلام را به ایشان میدهند و او در جلوی تمام نیروها حرکت میکند. در یک جنگ نابرابر، هفتاد نفر از نیروهای دشمن کشته میشوند که در بعضی نقلها آمده است نصف اینها با شمشیر علی کشته شدند. او اینگونه میجنگید؛ هم ایمان و هم مهارت داشت و
نمیترسید وقتی همه میترسیدند، او چنان ضرباتی میزد که در روایات تاریخی نقل شده است چنان دقیق شمشیر میزد که از میان سه چهار نفر رد میشد و چند ثانیه بعد آنها میافتادند؛ در حالی که یکی دستش، یکی گردنش قطع شده و دیگری از وسط نصف شده بود. در تاریخ نقل شده که حضرت امیر(ع) اینگونه ضربه شمشیر میزد.
در جنگ احد، ابتدا پیروز شدند و بعد فکر کردند که جنگ تمام شده است. دیدند که نیروهای پایین تپه در حال جمعآوری غنیمت هستند. نیروهای بالای تپه دو گروه شدند؛ یک عده گفتند جنگ تمام شد و ما پیروز شدیم. عدهای دیگر گفتند مگر پیامبر نفرمودند که حتی اگر پیروز شدید و دیدید دشمن کاملاً فرار کرده است و بقیه در حال جمعآوری غنیمت هستند، از آنجا پایین نیایید؟ عدهای گفتند وقتی جنگ تمام شده است، برای چه در اینجا بمانیم؟ الآن غنیمتها را بقیه برادران برمیدارند و به ما چیزی نمیرسد! بیشتر آنها پایین آمدند و آن اتفاق افتاد؛ دشمن از پشت به مسلمین حمله کرد و آنها را شکست داد. شهدای زیادی از جمله حضرت حمزه و دیگران به شهادت رسیدند. صورت پیامبر(ص) مجروح شد و پای ایشان شکست. مسلمانان فرار کردند و فقط پنج - شش نفر مانند علی، ابودجانه، زبیر و سهل بن حنیف باقی ماندند که همانجا برخی از آنها مجروح و شهید شدند.
نقل شده است که یک تیم 9 نفره از یکی از قبایل بنیعبدالدار با هم حمله کردند و گفتند الآن بهترین وقت است که همان نفر اصلی را بزنیم تا این فتنه تمام شود. در آنجا نقل شده است که علی جلوی هر 9 نفر را گرفت و هفت یا هشت نفر از آنها را کشت یا معلول کرد و یکی دو نفر از آنها نیز فرار کردند. در جنگ احزاب، میخواهم عرض
کنم که اگر کسی بخواهد فرماندهی دیگران را بر عهده بگیرد، به قول شهید سلیمانی، نمیتوان از عقب دستور داد که ای برادران! بروید بجنگید بلکه خودت باید جلو بروی. – مشهدی بین شماها هست؟ - شهید برونسی را که مشهدی بود، میشناسید. در عملیات بدر، بچهها سی ساعت در هور پارو زدند. بعد از این که به خط دشمن رسیدیم، بچهها لباس غواصی پوشیدند و به خط زدند و آن را شکستند. نیروی موج دوم میخواست بیاید اما نتوانست بیاید؛ دشمن در آب قایقها را بمباران شیمیایی کرد. همان بچههایی که سی ساعت پارو زده بودند و خط را شکسته بودند، ماندند چون نیروی موج دوم نتوانست بیاید. اگر روز میشد، چون آنجا پر از آب و باتلاق بود و دشت پر از تانک بود، فردایش آمدند. گفتند همین افرادی که هستید، به سمت جادهی بصره-بغداد بروید و جاده را بگیرید تا ببینیم چه میشود. 72 ساعت بمباران شیمیایی بود. عدهای از بچهها شهید شدند. من به یاد دارم که در چهارراه خندق، که پشت سر آن باتلاق بود و دشمن از سه طرف شلیک میکرد، عدهی کمی از بچهها باقی مانده بودند؛ بسیاری شهید و مجروح شده بودند و عدهای هم در لحظات آخر دیدند که جای ماندن نیست رفتند. شهید برونسی خودش آرپیجی میزد و تا لحظهی شهادت ایستادگی کرد. به برونسی میگفتند به عقب بیا تا اسیر نشوی. ایشان میگفت من بچههایم ر اینجا نمیگذارم تا به عقب بیایم. حالا بچههام چه کسانی هستند؟ اکثر آنها شهید شده بودند. گفت من اینها را نمیگذارم تا به عقب بیایم؛ همینجا با بچهها میمانم. یا از عقب نیرو میآید یا اگر نیاید، من هم نمیآیم و همینجا با اینها تا ابد خواهم ماند. او همانجا ترکش خورد و تمام بدنش پر از ترکش شد. به نظرم ایشان دو- سه ساعت زنده بود تا به شهادت رسید. رادیوی عراق اسم او را بروسلی گذاشته بود و برای سر او جایزه تعیین کرده بود. فرمانده باید اینگونه باشد و الگوی اینها حضرت امیر بود. به او میگفتند عقب بیا، میگفت من عقب نمیآیم پیش همین بچهها هستم.
در جنگ احزاب، بزرگترین ارتش در تاریخ جزیرةالعرب با ده هزار نیرو آمدند و گفتند برویم مرکز اینها را در مدینه بگیریم و ریشهی آنها را بکنیم. بنیقریظه که یهودی بودند و با پیامبر پیمان صلح داشتند، خیانت کردند. آنها فکر کردند کار تمام است گفتند این ضربهی آخر را از پشت بزنیم. دیدید در اغتشاشاتی که میشود، عدهای خیال میکنند کار تمام شده، به آن طرف جوب میپرند! آنها نمیدانند که تا حالا هفت هشت بار کار تمام شده است و دوباره کسانی که آن طرف جوب رفتند، ماندند. حواستان به برخی از اینهایی که ریش دارند باشد ریشهایشان مصنوعی است! تا اوضاع تغییر کند، اینها ریش خود را میکَنند! اگر لازم باشد، تا اینجا ریش میگذارند و اگر نه، آن را میکَنند. اگر لازم باشد یقهشان را تا اینجا میبندند و اگر نه، آن را تا ناف باز میکنند. اینها اینگونه هستند. ما باید تکلیف خود را با اهداف و مبانی خود روشن کنیم. علی اینگونه بود. علی فرمود: به خدا سوگند! اگر تمام عرب به آن جبهه بروند و من تنها در اینجا بمانم، همانگونه مبارزه میکنم؛ نه شک میکنم و نه میترسم. او علی میشود که بعد از هزار و چند صد سال، هنوز یک قدیس شمشیرزن است. از مسیحی و کمونیست و چپ و راست و مسلمان و شیعه و سنی، هیچکس نمیتواند به علی بیاعتنا باشد و به احترام علی بلند میشود. در آن لحظهای که در جنگ احزاب همه ترسیده بودند و محاصره و مأیوس شده بودند، پیامبر در حال حفر کانال بودند. جرقهای از کلنگ ایشان پرید. ایشان فرمودند نترسید؛ من در این جرقه، فتح روم را دیدم. ما روم
را شکست خواهیم داد و امپراتوری غرب را شکست خواهیم داد. در جرقهی بعدی فرمودند: امپریالیسم شرق و ساسانی را شکست میدهیم. در جرقهی بعدی فرمودند: مصر به دست اسلام خواهد افتاد. در جرقهی بعدی فرمودند: یمن فتح خواهد شد.
چند نفر از این مسلمانهای شبهروشنفکر در حال نگاه کردن بودند. یکی از آنها به دیگری گفت نگاه کن! او به سرش زده است. ما الآن از گرسنگی داریم میمیریم در محاصره هستیم. بزرگترین سپاه تاریخ جزیرةالعرب ما را محاصره کرده است و یک ماه است که غذا نداریم بخوریم. ما پوست دباغینشدهی بز را پیدا میکنیم و به دندان میکشیم تا از گرسنگی نمیریم. خود او سه روز است که غذا نخورده و سنگ به شکم خود بسته است. او به سرش زده است؛ ما از گرسنگی و ترس داریم از بین میرویم و این آقا فتح ایران، روم، مصر و یمن را میبیند. اینها در تاریخ نقل شده است که یکی از آنها که مسلمان هم بود، گفت: او باید تحت درمان قرار بگیرد!
در این شرایط که یأس و ترس حاکم شده است و همه میگویند کار تمام شده است- در سوره احزاب آمده است- علی یک جوان بیست و چند ساله است. عمرو بن عبدود قهرمانی بود که هیچکس حریف او نبود و از اسم او میترسیدند. او با تیم خود با اسب از روی خندق پریدند و به این طرف خندق در شهر مدینه آمدند. آنها فحش میدادند و شعار میدادند و هیچکس جرأت نمیکرد جلوی آنها برود. او نعره میکشید و فریاد میزد و میگفت: مگر شما نمیخواهید به بهشت بروید؟ من بلیط بهشت دارم؛ بیایید تا من شما را به بهشت بفرستم! هیچ کس نمیآمد و در هر کوچهای که او میرفت، آنها فرار میکردند. او قرآن و پیامبر را مسخره میکرد و میگفت این که میگوید خدا با من حرف میزند، بگو خودش و خدایش بیایند ببینیم چه میگویند. او چند بار گفت مگر نمیخواهید به بهشت بروید؟ چه کسی جرأت دارد با من بیاید؟ علی بلند شد. حضرت علی گفتند یا رسول خدا! اجازه دهید من بروم. پیامبر فرمودند: بنشین. دوباره او مسخره کرد و گفت: این بهشتی که میگویید آدرس آن کجاست؟ اگر اینقدر خوب است، برای چه نمیخواهید بروید؟ بیایید تا من هر تعدادی را که میخواهید، به بهشت بفرستم. بعد گفت: دیدید؟ خودتان هم میدانید که بهشت و این حرفها چرت و پرت است و خودتان هم به حرفهای خودتان عقیده ندارید. کدام خدا؟ معلوم نیست چه کسی با پیامبر حرف میزند؛ این مجنون هی به شما میگوید خدا به من این را گفت، خدا به من آن را گفت، شما هم بلند شدید آمدید، خودتان هم به بهشت عقیده ندارید، خطر که بیاید، دفعه دوم، دفعه سوم، دید که فقط علی بلند شد. پیامبر فرمودند: برو. شمشیر ذوالفقار را به ایشان دادند، عمامهی خود را بر سر او بستند، زره را بر او پوشاندند و گفتند: خدایا! این برادر من است؛ مرا تنها مگذار که تو بهترین وارثان هستی و همه چیز متعلق به توست. علی رفت که یک جوان کمسن بود. عمرو علی را دید مسخره کرد. گفت بین شما همین بچه بود که به جنگ من فرستادید؟ بعد رو کرد و پرسید: تو چه کسی هستی؟ علی گفت: «علی بن ابیطالب.» او گفت: آیا نمیدانی که پدر تو قبل از اسلام با من رفیق بود؟ تو بچهی کوچکی بودی و من سالها قبل تو را دیده بودم. برو، من نمیخواهم به تو صدمه بزنم. غیر از تو اینها یک آدم دیگر ندارند که بفرستند تا حریف من باشد؟ من نمیخواهم به تو صدمه بزنم چون با پدر شما سابقه رفاقت داشتم. علی گفت: اما من میخواهم به تو صدمه بزنم؛ تو نمیخواهی به من صدمه بزنی، ولی من میخواهم به تو صدمه بزنم. او گفت: برو ای بچه! من نمیخواهم خون تو به دست من ریخته شود. تو حریف من نیستی؛ بزرگتر نداری؟ برو بگو بزرگترت بیاید. حضرت امیر به او گفتند: تو در ابتدا که آمدی، اعلام کردی که اگر یکی از مردان قریش دو پیشنهاد به من بدهد، من حتماً یکی از آنها را قبول میکنم. گفت بله. حضرت فرمودند: بسیار خوب؛ پیشنهاد اول من این است که به فرمان خداوند تسلیم شوی و به رسول خدا ایمان بیاوری. او گفت من احتیاجی به این حرفها ندارم؛ من نه شما را قبول دارم و نه او را پیامبر میدانم! او کلاه شما را برداشته کلاه من را که نمیتواند بردارد. علی گفت پیشنهاد دوم، جنگ تن به تن، من و تو. او مسخرهاش کرد و گفت: بچه جان! برو، من نمیخواهم خونت را بریزم. حضرت امیر(ع) گفت من میخواهم خون تو را بریزم، لذا درگیری شد و حضرت با صحبتهای خود او را عصبانی کردند و او حمله کرد و تعادل خود را از دست داد. در بعضی از روایات نقل شده که حضرت امیر یک تاکتیک جنگی انجام داد به او گفت چرا تنها نیامدی؟ اشاره به نیروهایی است که آن طرف خندق هستند ولی حضشرت علی یک جوری گفت که او فکر کرد چند نفر دیگر هم با او به میدان آمدند؛ برگشت، و از اسب روی زمین افتاد. این تاکتیک است و با خیانت فرق دارد. در جنگ تاکتیک هست و باید مراقب باشیم. او برگشت نگاه کند که آنها چه کسانی هستند، علی به او ضربه زد به زمین افتاد، بعد فرمود حالا که به زمین آمدی، روی زمین با هم بجنگیم. و او را کشت.
این را هم شنیدهاید که وقتی حضرت علی آمد تا کار او را تمام کند، او به صورت علی تف انداخت و به ایشان فحش داد. حضرت عمداً بلند شدند و مدتی تأمل کردند و بعد برگشت او را زد. از ایشان پرسیدند: چرا همان اول او را نزدید؟ فرمودند: برای این که مسئله شخصی شد. من کسی را برای خودم نمیزنم، ولو این که به من اهانت کند. من برای خدا ضربه میزنم/ اگر در آن لحظه او را میزدم، ممکن بود اینگونه تصور شود که برای خدا خالص نبوده است یا کسانی که نگاه میکنند فکر کنند من او را به خاطر انتقام شخصی زدهام. من او را برای خدا زدم، نه برای خودم. میدانید که همین قضیه باعث شد سپاه دشمن تغییر کند. پیامبر فرمودند: این ضربهی علی تا قیامت با عبادت جن و انس برابری میکند. این نوع جنگیدن و نترسیدن، و این که آن آدم کشته شد باعث شد راه نفوذ دشمن از خندق کاملاً بسته شود و این علت اصلی پیروزی شد. در قرآن آیهای نازل شد که بدون این که عدهی زیادی شهید بدهید، ما دشمن را به دست شما شکست دادیم. اگر این فداکاری علی نبود، در حالی که همه ترسیده بودند، و کسی نمیخواست به بهشت برود همه میخواستند همینجا بمانند! اما علی گفت من میخوام به بهشت بروم. من قبول بروم. همین جنگ باعث شد آنها پیروز شدند و اینها شکست خوردند. و بعد از این، سقوط در جنگ خیبر رخ داد که یهودیان خیانت کردند. فتح دژها چندین روز طول کشید و هیچ کس نتوانست درِ خیبر را بشکند و قلعه را فتح کند. پیامبر اکرم هر کسی را که فرستاد، برگشت و گفتند اصلاً امکان نفوذ وجود ندارد. پیامبر فرمودند فردا پرچم را به دست کسی میدهم که او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. او کسی است که وقتی مسئولیت و ماموریتی به او داده میشود، برنمیگردد بگوید نشد، میگوید شد. من فرماندهی میخواهم که وقتی کاری را بر عهده میگیرد، دیگر با کلمهی "نشد" برنگردد؛ باید بشود. من فردا کسی را میفرستم که دستخالی باز نخواهد گشت و میرود و فتح میکند. او رفت و دلاور بزرگ یهود را که میگفتند در هر جنگی کمتر از ده نفر حریف او نیستند، یعنی دهتا – دهتا میزد. علیبنابیطالب(ع) مرحب را کشت و دژ خیبر فتح شد.
در جنگ حنین هم باز علی و چند نفر در کنار پیامبر ماندند. گاهی برخی میگویند که تعداد ما کم است و دشمن خیلی زیاد است؛ اما سیره امیرالمؤمنین این بود که یک نفر میتواند در برابر ده نفر بایستد. قرآن فرمود اگر مؤمن باشید و درست عمل کنید، حداقل یک به دو، شما پیروز میشوید، حتی اگر تجهیزات و نیروهای دشمن بیشتر باشد، تجهیزات داشته باشند، حضرت امیر در دو- سهتا عملیات تقریباً یک نفری معادلات را بهم ریخت و کسی که در تمام جنگها شرکت داشت علی بود؛ به جز یک جنگ که پیامبر فرمودند به خاطر مسئولیت دیگری که به ایشان داده شده است، نباید بیایند. ایشان در کل لشکر پیامبر نقش اصلی را داشتند و گاهی فرمانده مهاجرین بودند.
عرضم را با این فرمایش حضرت امیر(ع) ختم میکنم. از یک طرف این نترسیدن، یک به ده، یک نفر آدم، تا آخر ایستادن، سادهلوحی نکردن، دشمن را ضعیف فرض نکردن، و از طرف دیگر حقوق مردم را رعایت میکردند. ایشان
به فرماندهان نظامی خود دستوراتی میدادند که هر چه آنها را تکرار کنیم، کم است. ایشان میفرمودند شما هیچ جنگی را شروع نکنید؛ کشته را ما اول باید بدهیم. بگذارید ابتدا آنها به ما ظلم و تجاوز کنند و ما صبر میکنیم تا دشمن افشا شود. وقتی دشمن افشا شد، با تمام قوا مقاومت کنید و از دشمن نترسید. ایشان فرمودند ابتدا آرایش دفاعی بگیرید و بگذارید آنها حمله کنند، بگذارید اول آنها خونریزی کنند تا حجت برای ایستادن در برابر دشمن بر ما تمام شود.
نکتهی دیگر این است که فرمودند در سکوت نجنگید؛ یعنی افشاگری کنید که همان جهاد تبیین است. حرف بزنید، حتی با نیروهای دشمن؛ چرا که بسیاری از آنها بازی و فریب خوردهاند. مسئله را برای آنها تبیین کنید که ما چه میگوییم و آنها چه میگویند.
در جنگ صفین، ایشان در حال عبور بودند که دیدند دو نفر از سرداران مؤمن ایشان که بعدها شهید شدند، با صدای بلند به نیروهای معاویه فحش میدهند، حواله میدهند! حضرت امیر آمدند پرسیدند چه کار میکنید؟ چرا این کارها را انجام میدهید؟ گفتند ما داریم به دشمنان اسلام فحش میدهیم. حضرت فرمودند: شما بیجا میکنید؛ نباید فحش بدهید. گفتند: آخه آنها فحش میدهند. ما آمدهایم با آنها بحث میکنیم که در جنگ تقصیر شماست، هرچه استدلال میکنیم اما آنها فقط فحش میدهند. اینها آدم نیستند که با آنها بحث کنیم و فحش در برابر فحش است.
حضرت امیر فرمودند: من دوست ندارم شما فحش بدهید. گفتند: پس آنها فحش بدهند ما نگاه کنیم؟ اینها اصلاً اهل استدلال نیستند. فرمودند: نه؛ آنها فحش بدهند، اما شما استدلال کنید. آنها فحش بدهند، اما شما افشاگری کنید. آنها دروغ میگویند و تهمت میزنند، اما شما حقیقت را درست تبیین کنید. شاید بخشی از همین نیروهای دشمن که به سمت شما تیراندازی میکنند، فریب خورده باشند؛ آنها باید بدانند که بازی خوردهاند. اتمام حجت کنید و بگویید که سخن ما این است و کار شما به این دلایل شرعی و عقلی خلاف است. صورت مسئله این است نه این. این همان تعبیری است که رهبری گفتند فتنه در فتنه، فضا غبارآلود میشود و گاهی دوست و دشمن تشخیص نمیدهید؛ و جهاد تبیین یعنی باید جوری توضیح دهید که فردا کسی نگوید ما
نمیدانستیم و کسی این را به ما نگفته بود. بگذارید او فحش بدهد، اما شما تبیین کنید.
در جنگ نهروان، ده - پانزده هزار نفر از سربازان قبلی علی که همگی رزمندهی اسلام بودند و با معاویه جنگیده بودند، ضد علی شدند. یکی از همین افراد نیز ایشان را ترور کرد. در جنگ نهروان، حضرت امیر فرمودند: من باید با اینها صحبت کنم؛ اینها فرزندان خود ما بودند که بازی و فریب خوردند و به آن طرف رفتند. اینها اهل نماز شب و حافظ قرآن هستند و فکر میکنند برای اسلام میجنگند. ایشان فرمودند: من خوارج را مانند معاویه نمیدانم؛ معاویه فاسد است و به دنبال فساد میگردد، اما اینها فاسد نیستند بلکه نادان هستند و فریب خوردهاند. نقل شده که در روز جنگ، حضرت امیر دو سه سخنرانی برای آنها انجام دادند و طبق یک نقل، هشت هزار نفر از نیروهای خوارج جبهه را ترک کردند و گفتند ما این مسائل را نمیدانستیم. چهار هزار نفر باقی ماندند که همگی
کشته شدند. هفت - هشت نفر مجروح باقی ماندند که یکی از آنها ابن ملجم بود. اینها تیم ترور را تشکیل دادند و گفتند که ما باید در یک شب، علی، معاویه و عمروعاص را با هم بزنیم؛ چون تمام مصیبتها زیر سر این سه نفر است. در شب نوزدهم، سه عملیات انجام شد که فقط ترور علی بن ابیطالب موفقیتآمیز بود و آن دو نفر دیگر شکست خوردند. حضرت امیر فرمودند اینها نیروهای خود ما بودند که برخی از آنها میخواستند برای خدا
شهید شوند. ایشان فرمودند: من نمیتوانم در برابر اینها سکوت کنم؛ من چشم فتنه را از حدقه بیرون میآورم. هیچ کس جرأت نداشت با اینها درگیر شود، ولی من با آنها میجنگم، هرچند میدانم اکثر اینها کشته میشوند؛ اما قبل از آن صحبت و تبیین میکنم.
حضرت امیر فرمودند هم برای نیروهای خود توضیح دهید که مسئله چیست تا فرزندان خودتان شک نکنند و تحت تأثیر جنگ روانی و رسانههای دشمن قرار نگیرند و جای شهید و جلاد یا ظالم و مظلوم عوض نشود؛ و هم برای نیروهای خاکستری و بی طرف و حتی برای نیروهای دشمن توضیح دهید. امام حسین(ع) در کربلا یک ساعت قبل از شهادتشان باز هم در حال تبیین و سخنرانی برای نیروهای دشمن بودند. جالب است بدانید که حدود ده - دوازده نفر از شهدای کربلا، سربازان یزید بودند. آنها در همان یکی دو ساعت آخر که امام حسین صحبت کردند، گفتند ما نمیدانستیم قضیه اینگونه است؛ ما فکر کردیم شما علیه حکومت اسلامی شورش کردهاید و میخواستیم در دفاع از حکومت اسلامی با شما بجنگیم. آنها به این طرف آمدند و شهید شدند.
دوستان! آدمها تغییر میکنند و عوض میشوند. شما میدانید چند نفر از شهدای کربلا قبلاً جزو دشمنان علی بودند؟ شما فکر نکنید که شهدای کربلا همگی از ابتدا بهترین آدمها نبودند و انواع تیپهای انسانی در میان آنها بود؛ اما اخلاص و فداکاری آنها در لحظهی آخر مهم بود. دو نفر از شهدای کربلا قبلاً جزو خوارج بودند؛ یعنی با علی بن ابیطالب جنگیده بودند و بیست سال قبل قصد کشتن علی را داشتند، اما الآن در صف امام حسین هستند. "زهیر" که وقتی امام حسین نماز میخواندند و تیراندازی میشد، جلوی ایشان میایستاد تا تیر به حسین نخورد و شهید شد، زهیر قبلاً ضد علی و جزو عثمانیها بود. برخی میگویند زهیر بیست سال قبل علیه علی جنگیده بود و بعد سیاست را کنار گذاشت و گفت من اصلاً نمیفهمم چی به چی است! همه اینها مثل هم هستند! همه چیز را رها کرد و به دنبال تجارت رفت. او در قضیهی کربلا یک منزل با امام حسین(ع) فاصله داشت اما همواره فاصلهی خود را با امام حسین حفظ میکرد و میگفت نمیخواهم چشم در چشم حسین شوم؛ چون میدانم او آدم خوبی است، اما من سیاست را کنار گذاشتهام من نه با اینها و نه با آنها هستم، اصلاً کاری ندارم. قبلاً هم وارد این مسائل شدیم بعداً فهمیدیم کلاه سرمان رفته!
بعد همین آدم، امام حسین میآید با او صحبت میکند و او متوجه مسائل میشود، همانجا به همسر خود گفت: من شما را طلاق میدهم و تمام اموال و این کاروان متعلق به شما باشد؛ من از این به بعد با کاروان حسین میروم. میآید و شهید میشود. این که دشمن سابق علی بود.
از سوی دیگر، شمر که همهی شما نام او را شنیدهاید، سردار علی و جانباز جنگ بود. او پیاده از کوفه برای حج به مکه رفته بود. شمر در صفین در کنار حسن و حسین با معاویه جنگیده بود؛ اما بیست سال بعد در کربلا جای آنها عوض میشود. زهیر از آن طرف به این طرف میآید و شمر از این طرف به آن طرف میرود و سردار یزید میشود و سر امام حسین را میبرد! بعد هم برای شکرانه که فتنه حسین تمام شده، نذر کرده و مسجد ساخته است! یعنی آدمها اینگونه هستند. نگویید فلانی به آن سوابق آن طرف رفت! فلانی با آن سوابق این طرف آمده است!
من اخیراً سخن زیبایی از مرحوم "آقای حائری شیرازی" دیدم. ایشان گفتند اینقدر این فتنهها ادامه پیدا میکند و خداوند کاری میکند که پاکان عالم به طرف این انقلاب بیایند. همان اتفاقی که الآن در سیصدتا دانشگاههای آمریکا، اروپا و ژاپن دارد میافتد؛ آنها به فارسی میگویند «مرگ بر اسرائیل» که واقعاً عجیب است. چهل سال فقط در ایران این شعار داده میشد و در هیچ جای دنیا کسی مرگ بر اسرائیل نمیگفت، اما الآن در دانشگاههای آمریکا و در راهپیماییهای ایتالیا و توکیو، به فارسی مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا میگویند. قبلاً فقط اینجا پرچم آمریکا را آتش میزدند اما الآن در 120 کشور جهان، پرچم آمریکا و اسرائیل را آتش میزنند. شما حتماً این مطالب ضدانقلاب را میبینید.
من همین امروز صبح نگاه میکردم؛ شخصی میگفت ما از ایران از دست این آخوندها و پاسدارها فرار کردیم به اروپا و آمریکا آمدیم، اما باز هم طرفداران اینها که خودشان خارجی هستند اینها اینجا ما را میزنند! میگفت الآن در نیویورک، لندن و پاریس، هر جا که میرویم، هیئت امام حسین حضور دارد. فلانجا طرفداران ولایت فقیه، او میگفت آنها به دانشگاههای اروپا و آمریکا آمدهاند. یکی از این حرامزادهها که شاعر است و فرار کرده، آنجا رفته، میگفت که ما در ایران برای این کارها کتک خوردیم حالا به اروپا آمدیم تا آزادانه لواط کنیم و... اما باز اینها اینجا آمدهاند و میخواهند حدود شرعی را اجرا کنند در اروپا هم ما را رها نمیکنند.
خانم دیگری در آمریکا میگفت: آقا توجه کردهاید که در هر ایالتی و در هر دانشگاهی که میروید، همه
طرفدار ایران، فلسطین و حماس شدهاند؟ آیا این یک فاجعه نیست؟ آن دیگری میگوید که بله، این یک فاجعه است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی